صدای ماه

 

یه روزی دستمو تو دستت میذارم            یه روزی خودم رو با تو میبینم 

بی تو بودن واسه من یه عذابه               یه روزی تورو تواغوشم می گیرم

این همه دوری یه روز تموم میشه           اخرش دست ما دوتا یار میشه

احسای که تو قلبمه بهت میگم              یه روزی غصه هامون تموم میشه

میدونم یه روز تو مال من میشی           هم دمم,مونسو یاورم میشی

تنهایی برده قرارم  رو  عزیز                    یه روزی صبرو قرارم تو میشی

یه روزی لبهامو به روی لبهات میزارم       دستمو به روی موهات میکشم

دیگه شبها با خیالت نمیخوابم               با تو از شبهای بیداریم میگم

یه روزی بو میکسم عطر تنت رو             اخرش حس میکنم  گرمای تنت رو

تا عبد دل باختهی تو میمونم                 پیش من بمون و جایه دیگه ای نرو

یه روزی پر میگیریم همه عاشقهای دنیا          یه نامه میبریم  واسه ی خدا

حرف ذل عاشقارو توش مینویسیم            میگیم یه شهر بسازه واسمون تواسمونها  

یه روزی دستمو تو دستت میذارم     یه روزی خودم رو با تو میبینم 

بی تو بودن واسه من یه عذابه         یه روزی تورو تواغوشم می گیرم

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط پرویز نظرات ()



جدای

کدوم باد خزون عشقمونو زرد کرد

با هرم اهریمنیش دستمونو از هم جدا کرد

کدوم حرفم اتیش زد به قلبت

که حتی نمیشه مرحم زد به اون درد

کدوم احساسمو بهت نگفتم

شاید عشقو تو چشمات من نخوندم

کجای جادی عشق اشتباه بود

که شاخه های محبت رو شکوندم

مثل شکستن یک کوزه اب

پریدم مثل پرنده من از خواب

تورفتی در رو بستی چه اروم

مثل ابری که بگیره رخ مهتاب

من و تو کم چیدیم گل عشق

من و تو کم بودیم تو این دقایق

اره گناه من بود,تقصیر من بود

واسط کم جیده بودم عطر شقایق

باید سر بکسم زهر تنهایی رو

باید سر کنم تمام لحظه های  خالی رو

تو این خونه پراز سایه تنهایه

اره از اول میدیم روز جدای رو

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط پرویز نظرات ()



عشق را در یابید

عشق بی یار شد

شیطان از کمندو دام انسان ازاد شد

عشق مبحوس شد

عشق را زین پس در موزه باید دید

همراه تنهای

در غل و زنجیر

فریاد های دیوانه وار اروس را دریابید

پشیمان شده

ازدمیدن روح خود به فرزندان ادم

چه خیال باطلی  داشتی جبرا

که گفتی

((عشق شراب مقدسی است که خدایگان از قلب خود به قلب انسانها ریخته اند))

شکست تنگ شراب

رفت ابروی عشق

سفید شد تار مویش

کز کرده در گوشهای از این اسمان

در ابی بیکران

عشق را دریابید

شاید در این زملنه منحوس حق باشد گفتن این حرف

اری

((عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد))

باید اورا دید

روح ما بی احساس شده است

تبری  برداریم

که نور برندگیش کور کند

چشمان افتاب و مهتاب را

قطع کنیم چشم طمع دنیارا

اری

((جور دیگر باید دید))

جور دیگر باید شنید

یا جور دیگر بایدحس کرد

تنهای عشق را

با بصیرت دل خود را پاک کنیم

سفری باید کر در زرفای خیلا

عاشقی باید کرد

زنگی را باید دید

باید چید پر اهریمن را

زنده به گور کنیم سپاه ابلیس را

باید اتش زد دامان شیطان را

کوچه هارا گل باران کنید

درو دیوار شهر را

عطر شقایق بزنید

عشق را در یابید

 

 

+ نوشته شده در جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط پرویز نظرات ()



هجوم

گرمای وجودت را در این سرما تمنا دارم

گرمای دستانت را

هوای دلم سردو فسرده است

به کلمات زیبایت محتاجم

به محبت تو

عاری از تمام احساسات بشری هستم

بجز

یاد شبهای تنهایم

بجز

خاطرات زیبای تو

وجز خواستن و دوست داشتن تو

می شکنم درهجوم اینه ها

سرما وجودم را به تاراج برده است

هر تکه از وجودم به سمت تنهایست

تنها اتشکده ی ای شکسته توی

اتش و گرمای وجودت را خواستارم

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط پرویز نظرات ()



برام زیادیه

پیچیدی دور تنم  با چه زبونی  بگم            برو دیکه ولم کن از دستات من بیزارم

خسته شدم تموم کن,بازی بچهارو           سر به سرو نذار چی میخوای تو از جونم؟

نذشتی من ببینم  خورشیدو اسمونم      مثل پیچک پیجیدی رو تموم جونم         

 خسته شدم از حرفهای تکراری               یه روز مثل پرنده پرمیگیرمو میرم

اویزه گوشت کن من همیشه ازادم            تو زندونت بمونم دق می کنم میمیرم

عشق واسه من زیادیه  باورکن عزیز من       حروم شده برای من که بخوام عاشقی کنم

قلبتو واردار برو از سینه ی کوچیکم           تقصیر تو نیست عزیزم,منم که مشکل دارم

حالا توهو ازادی رها بسوی فردا               اما خاطرهات رو جا بزاربرای دل تنهام   

  

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط پرویز نظرات ()



یاد اون روزا بخیر

یک کتاب کهنه ی شاهنامه

که روش یه عینک کهنه نشسته

یک دست لرزون سراغشون میاد

باصدای

یاد اون روزا بخیر

میزنه عینک بچشم,میکنه کتاب رو باز

چشماشم سو نداره

بازم یک صدا میاد

که میگه

یاد اونروزا بخیر که دیگه بر نمی گرده

چی دیگه بر نمی گرده؟

می خونه با صدای باز

((سیاوش چنین گفت کای شهریار     که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار))

یاد گذشته ها کرد

صدای گریه پیجید تو سر سرای خونه

دید دیگه تنها شده مونسشم پیشش نیست

یاد جونی افتاد  که اونم همراهش نیست

اشک بود که هی میبارید

راستی دیگه اون پیر شد

از عینکش بفهمید

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط پرویز نظرات ()



ترس

صدای دم وبازدم از ترس

ترسی ورای خیال تو  و من

این هول و ولا

ورای افکار ارام است

نجواها کسسته دامان ناپاک اهریمن را

ترس نه برای چشیدن سیلی از دست معلم

و ,نه برای غرش اسمان بوقت موسم باران

و نه حتی ترس نزسیدن  دست کودک به صورت پدر

این دم و باز دم از پی فکری مهجور است

این ترسها

تنها و تنها

              برای سپردن قلبم بدست توست

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط پرویز نظرات ()



رفته ازادی

دلت گرفته باز که نازنینم

مثل ابر بهار باز چشمات

شکوفه ها رو شاخه ها دراومد

زمستونم رفته , مثل اینکه سر اود

همجا نونوار شده ...

اما امسال

داره از ابره بهار خون می باره

کجا رفته ازادی؟؟؟

میگما چرا گنجیشککم اشکش در اومد

فکر کنم

فکر کنم ,شیطان اومده

اخه از خندی ادم بدش میومد

مثل اینکه ازادیم فرار کرده

اخه خونش از دست ما بجوش اومد

هواشو گرفته بودیم

دلشو شکونده بودیم

طفلی پیه حرف تازه می گشت

رو تفنگ

بایه شلیک روی سینیه طفلی دراومد

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط پرویز نظرات ()