میلاد من در مینودر.مهمتر از همه ایا من ازدواج میکنم؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام حضرت دلبر
سلام قرص قمر
زمین که لطف ندارد
از اسمان چه خبر؟؟
سلام خوبید؟چه خبرااااا خوش میگذره مارو نمیبینید؟تو پوستخودم نمی گنجم واقعا قزوین منو محو تماشای خودش میکنه میدونید کیارو دیدم؟وااااااااااااااااااای داشتم بال در میاوردم وقتی اومدم قزوین.دراتیکش کردم.اما دیگه کم کم داریم نزدیک میشیم به سالروز خجسته میلاد من یعنی 26اذر پسری از جنس خزان به استواری و زیبای سنگ فیروزه وبه گرمی خرما پزان جنوب پسری از دیار احساس جاودانگی پسری که عاشق شادمهر عقیلی هست و با تمام اهنگ های شادمهر خاطره داره,وقتی ناراحت میشه هیچی مثل خوندن کتاب یا شعر های شاملو بهش ارامش نمیده و تو تنهای تشنه سیگار میشه ااااااااااااااااااااااا چقدر واسه خودم پپسی وا کردم اما بیشترش واقعیت بودهیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم که تا این سن عمر کنم و از خدای خودم خیلی سپاس گذارم و شاکرم .باورتون نمیشه شاید باید مثل من باشد تا بفهمید دوری از شهرتون جای که توش بزرگ شدید و تعلق خاطر دارید چقدر سخته واقعا عذاب اوره.من تو رفسنجان خیلی دوست و اشنا پیدا کردم اما هیچ دوستی برام مثل داداش مهدیم مثل احسان مثل ساسان که البته فوت کرده نمیشه نمیشه واقعا نمیشه مهدی که ایال وار شده ویک پسر ناز داره احسان که مثل خودم خولو دیونست از من ویروس شادمهر گرفته ساسان داداشمو هم خدا بیامرزه واز هر کجا که من رو میبینه بهش سلام میکنم و درود میگم .نمیدونم اگه بانو پیشم نبود چی میشدم تو اون دیار غربت.واقعا خیلی خانومه دیشب وقتی تو فرودگاه ازش خدا حافظی کردم فهمیدم واقعا یک دوست خوب و مهربون و در اینده یک همسر خوب میدونید نمیخواستم تا همه چی قطعی نشده اینو تو وبلاگم بگم اما من واسه این اومدم قزوین تا با بابا و مامانم مطرح کنم که میخوام برم خواستگاری و اونم خاستگاری شهربانو زند شیرازی شهربانو هیچ وقت پدرشو ندیده چون پدرش ارتشی بوده بعد جنگ تو کرمانشاه با کوملهای کرمانشه و جدای خواها می جنگیده شهید شه وقتی بانو چهار ماه داشته و مادرش بانو رو حامله بوده و مادش اسمش زهراست و اسم برادرشم که از خودش بزرگتره سیاوش هست.با مادر بانو صحبت کردم قبل محرم اما گفت خاستگاری با خانواده معنی پیدا میکنه پسرم .میدونید اقجونم بهم گفت واسه اینکه دیگه درگیر گذشه نباشی باید ازدواج کنی حالاکه هم پولشو داری هم خونشو پس هرچی عقب بندازی تو انتخاب همسر خیلی وسواسی تر میشی بعضیا بهم گفتن که بانو شبیه کیه چرا عکسشو نمیزاری همین قدر که شبیه جسیکا البا میمونه با این تفافت که بانو سفیده و سبزه نیست من شرمنده ی بعضی از دوستانم چون رو ناموس وحشتناک حساسم شرمنده. خلاصه واسم دعکنید دیشب به پدرم گفتم پدرم نظرش مثبته و حالا امشب میخوام برم سراغ مادرم واین مشکل ترین کارررررررررررررر دنیاست واییییی چقدر حرف زدن راجع به این موضوع و صحبت کردن با پدر مادر سخته بگذریییییییییم و فقط دعا کنید تا من و بانو بعد اربعین محرم هم شیم. راستییییییییییییییییییی من الان قزوینمااااااااااااااااااا
چقدر الکی خوشم من
.قرار شده 3شنبه برم دانشگاه کار قزوین تا استاد ایمانی و دوستامو ببینم که اگه بخوام نام ببرم کلییییییییییییییییی طول میکشه.راستی قرار بود عکسمو بزارم تو وبلاگو اینم عکس بای تا فردا هااااااااااااااااااااا
حسبی الله خدا برای من کافی است

این عکس مال یک ماه پیشه قبل محرم تو خونه ی من با دوستام که از راست فاضل (که فامیل دورمه تو رفسنجان)وسط خودم واخرین کس حسین گلم بچه ی گل رفسنجان و محیط کارم

واین عکس رو دیروز مهدی وقتی قزوین بودم ازم گرفت خیلی بچه قشنگ نیستم نه؟
ای کاش تاریخ همیشه روز یک
هیچکی اخ نمی گفت از غم بود و نبود
لبخند دیگه واسه ادما معنا نداره
از اولش تو قصیه من هیچکی نبود
تو چشمای خیس منو دیدی
ولی افسوس نباریدی
با کی در جنگ و ستیزی
این منم تو بیداری نخوابیدی
یه کمی به خورشید بها بده
تو قصه های من چرا همیشه غمگینی
من پیش توم از اول تاریخ
بسه دیگه شبای بارونی
دیگه هیچی من از تو نمیخوام
من پشت همه حرفام هستم
من به گذشته بر نمیگردم
همه پلهای پشت سرم رو زدم شکستم
باورم شده.روز یک وجود نداره
هچکی اخر قصه بجای نمیرسه
واسه ما دیگه از عشق وعاشقی نخون
وقتی دست خسرو به شیرین نمیرسه









